مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد!
دوباره سیب بچین آدم!
من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند..
تبریک به کسی که نمیدانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی
سخاوت، سکوت، مهربانی...
بسیار سخت است
پدرم روزت مبارک
تازه زمستان شروع شده بود ولی هوا آنقدر سرد بود که بدنم شروع به لرزیدن کرد
کیسه های میوه ای را که در دستم بودند روی زمین گذاشتم
کلید خانه را از جیبم بیرون آوردم و در را باز کردم
از شدت سرما در به سختی باز شد
وقتی وارد خانه شدم شیشه های عینکم بخار کردند
نمیتوانستم جلوی خود را ببینم
کیسه هایی هم که در دستم بود مانع از این میشد که عینک را ازروی چشمانم بردارم
شاید هم حوصله ی این کار رو نداشتم
همسرم زن شلخته و تنبلی بود
به طوری که حوصله تمیز کردن خانه را هم نداشت
این را میشد از کثیفی خانه و به هم ریختگی آن فهمید
با هر قدمی که بر میداشتم میتوانستم تمام اشیا از قبیل کنترل تلویزیون، جعبه دستمال کاغذی، لیوان، پوست میوه ...که در وسط اتاق ریخته شده بود با پای خود لمس کنم
کمی جلوتر رفتم
ناگهان تمام بخارهای روی عینکم از بین رفت
و این خیلی برام خوشحال کننده بود
زیرا دیگر میتوانستم جلوی خود را ببینم و اشیای زیر پای خود را لگد نکنم
وقتی بخار روی عینکم بود حفظ کردن تعادلم کار آسانی نبود
خیلی سریع وارد آشپزخانه شدم تا میوه ها را روی کابینت درون آشپزخانه قرار دهم
دستان خود را بالا آوردم ولی کیسه ای در دستم نبود شاید هنگام باز کردن در خانه آنها را بیرون جا گذاشته ام
ولی وقتی کمی فکر کردم یادم آمد چنین چیزی محال است چون هنگام بستن در خانه نگاهی به پشت سرم انداختم چیزی جا نمانده بود
داشتم تمام طول مسیر از میوه فروشی تا در منزل را مرور میکردم که با صدای کلیدی که در خانه را باز میکرد به خود آمدم
در باز شد و ناگهان همسرم جیغ بلندی کشید
فورا به طرف صدا حرکت کردم
وقتی وارد اتاق شدم، اتاق از ابتدایش هم بهم ریخته تر شده بود، تمام میوه هایی که خریده بودم روی زمین پخش شده بودند
عجیب بود
جلوتر رفتم
زمین پر از خون بود
جسدی روی زمین افتاده بود
همسرم نیز جیغ میزد و گریه میکرد
ازش پرسیدم این جسد کیست؟
او جوابی نداد
جلوتر رفتم و فریاد زدم:
میگم این کیه که براش گریه میکنی؟
باز هم جوابی نداد
دستم را به طرف صورتش بردم تا محکم در گوشش بزنم
که ناگهان دستم از صورت همسرم رد شد.